خرید بک لینک
روی پلهی سوم ایستاده بودم که گفت «یک، دو، سه» و چیلیک، ازم عکس گرفت. عکس را که دیدم چند لحظهای ماتم برد. نمیشد اسمش را گذاشت دلگرفتگی یا تعجب یا هر چیز دیگر. دقیقا ماتم برده بود. من همین عکس را هفت سال پیش هم انداخته بودم. درست روی پلهی سوم. و آن دفعه شخص دیگری که دوستم بود و حالا نیست، «یک، دو، سه» گفته بود و چیلیک، عکس را گرفته بود. ماتم برده بود و داشتم به قیافهی خودم که بهاندازهی هفت سال عوض شده بود، نگاه میکردم. قیافهی توی عکس با قیافهی توی آینه خیلی فرق میکند. توی آینه که خودت را میبینی، همیشه همانی! همان که روز قبل بودی. همان که ما

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 20:46

قبول که انسان خیلی قابلیتها دارد، قبول که هنوز هم دانشمندها درصد زیادی از پیچیدگیهای بدن انسان را کشف نکردهاند، قبول که انسان اشرف مخلوقات است، قبول که خدا بعد از آفرینش انسان به خودش آفرین گفت، اما بیایید این را هم قبول کنیم که یک چیزی کم داریم؛ یک دکمهای که هروقت دلمان خواست نامرئی بشویم و طوری گورمان را گم کنیم که دیگر پیدا نشود...

برچسب: rf g l p,rf g dhph,قبول الجزء الثالث,rf g ld kl, نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 20:46

حقیقت تلخی وجود دارد و آن این است که همهی آدمها، پیر و جوان و زن و مرد و غریبه و آشنا، علاقهی عجیبی دارند که سلاح «من نگفتم!» بگیرند دستشان، حرفهایشان را پتک کنند و بعد به محکمترین شکل ممکن بکویند توی سرت، یک جوری که همهی باورهایت خرد خاکشیر بشود. یکجوری که تکتک سلولهایت تیر بکشد. یکجوری که حس کنی انقدر در طول زندگیات به هر کس و ناکسی اعتماد بیجا کردهای که دیگر اعتماددانت پر شده و دردی بدتر از درد پرشدگی مثانه همهی تنت را گرفته. یک جوری که اگر نیمدرصد –فقط نیمدرصد- میتوانستی روی آدمها و حرفهایشان حساب کنی، دیگر نتوانی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 22:49

امروز بعد از سومین بار تلفنی حرفزدن با مامان، پیش خودم فکر کردم که چقدر قهر کردن آدمها با هم فرق دارد. مثلا بابا وقتی قهر میکند برای اینکه در عین قهر بودن، رابطهی دختر پدریمان خراب نشود معمولا وسطهای روز بعد از قهر زنگ میزند و درحالیکه لحن قهرش را حفظ کرده و از همیشه هم مودبتر و رسمیتر است، میگوید: «تو راه برگشت برام آدامس بخر.» یا «مادرت تلفن رو جواب نمیده. کجاست؟» و لابد بعد از این مکالمهی دو جملهای پیش خودش می گوید که خب آشتی کردیم دیگر، تمام شد رفت! اما قهرهای مامان فرق میکند. وقتی با مامان قهر میکنم، شب خوابش نمیبرد. این

برچسب: قهر پدر و مادر,قهر پدر و پسر,قهر با پدر و مادر, نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 22:49

ماهیقرمز بودن دردِ بزرگی است. مخصوصا وقتی همتنگیات بمیرد و تو هر سه ثانیه یک بار از خودت بپرسی «فلانی کو؟»، بعد یادت بیفتد که مرده، که نیست، که دیگر برنمیگردد. ماهی قرمز که باشی، هرچقدر هم حافظهات کوتاه باشد، هیچوقت مرگ را فراموش نمیکنی؛ و این نهایت بدبختی است...

برچسب: شعر ماهی های قرمز,ماهی های قرمز,ماهی های قرمز عید,ماهی های قرمز چه می خورند,غذای ماهی های قرمز,غذای ماهی های قرمز عید,چرا ماهی های قرمز میمیرند,انواع ماهی های قرمز,غذای ماهی های قرمز چیست؟,بیماری ماهی های قرمز, نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 15:02

در تعزیهای که امروز دیدم، از میان تمام نقشهای ریز و درشتی که بین آدمبزرگها و بچهها تقسیم شده بود، نقش «برده» را داده بودند به دختر کوچولوی سیاهپوستی که از هموطنان جنوبی خودمان بود. دارم فکر میکنم این همه تکنولوژی و پیشرفتی که ما را توی خودش غرق کرده، چطور قدرت این را ندارد که یک مشت تفکرات خاک خورده را از پسِ مغزمان بشوید و با خودش ببرد به درک؟ هان؟!

برچسب: داری به انگلیسی,معنی,داری به انگلیسی, نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 15:02

دروغ چرا؟ به پسرۀ میز بغلی عادت کردهام. وقتی خوراکیهایش را با من قسمت میکند، وقتی خودکارهای رنگیام را به او قرض میدهم، وقتی سر بحث با اتاق بغلیها طرف من را میگیرد، وقتی موقع خواندن عددهای بزرگ صفرها را برایش میشمارم، وقتی لبخند میزند، وقتی حالش را میپرسم، یعنی به او عادت کردهام. شبیه یک دختربچه کلاس اولی به بغلدستیاش؛ بدون اینکه پای دوستداشتنی وسط باشد.

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:40

از میز بیزارم. از اینکه بخواهم پشت میز بنشینم و آدمهای دیگر بهخاطر میزم به من احترام بگذارند. از اینکه اعتماد به نفسم وابسته باشد به میزم، قدرتم وابسته باشد به میزم، اخلاقم وابسته باشد به میزم و در یک کلام کل جانم خلاصه بشود در «میز»، بیزارم. از اینکه من را صرفا با میزم بشناسند، در واقع من میزم باشم و میزم من، بیزارم. از اینکه برای میزدارهای کوچکتر ژست بگیرم و بعد جلوی میزدارهای بزرگتر موش بشوم بیزارم. از اینکه فکر کنم من را از ازل با میز آفریدهاند و این میز قرار است عین استخوان دنبالچه تا ابد به نشیمنگاه من چسبیده باشد، بیزارم! از اینکه بگذارم

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 5:46

بعضیوقتها گوزنی میشوم که جلوی شاخش میخارد اما نمیتواند آن را بخاراند. همینقدر غمناک، همینقدر ممکن...!

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:55

یک روز خیلی معمولی همانطور که داشتم خیابان محل کارم را به طرف ترمینال تاکسیها طی میکردم یکهو به سرم افتاد که باید یک روسری تکرنگ داشته باشم. یک روسری که رنگش نه طوسی باشد و نه آبی. نمیدانم آن را برای چه میخواهم. حتی لباسی ندارم که با این رنگ روسری ست بشود. اما درست ده روز است که خیابان به خیابان، مغازه به مغازه رفتهام و این سوال را پرسیدهام «شما روسری نخی که رنگش نه طوسی باشه نه آبی، ندارید؟!». چند سال پیش هم همین اتفاق برایم افتاد، دلم یک رژلب میخواست که نه صورتی باشد و نه قهوهای. آنوقتها پیش مشاور میرفتم. مشاور بهم گفته بود که این حال

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:55

آقای همکار همانطور که اتودش را توی دست گرفته بود، رو کرد به من و پرسید: «ببخشید، شما نوک ندارین؟». جواب دادم: «نه، من بال دارم». خندید. بالهایم را باز کردم و از پنجره سمت چپ پریدم بیرون. الان یک ربع است که لبه پشت بام نشستهام و سعی میکنم جیکجیکم را با بقیهی گنجشکها هماهنگ کنم.

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:55

موجودی را میشناسم که یک روز در میان ساعت پنج صبح بیدار میشود، ساعت شش از خانه میزند بیرون، ساعت هفت تا هشت در باشگاه ورزش میکند و سپس چهل و پنج دقیقه تا رسیدن به محل کارش به پیادهروی میپردازد. موجود نامبردهشده «منم» و کسی که در برابر دوربین مخفی قرار ندارد، «شمایید»؛ به جان خودم!

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 15:29

یکی از آزاردهندهترین اتفاقات ربع قرن زندگیکردنم این است که تا حالا هر کس ادعا کرده دوستم دارد، کمکم گندش درآمده چیز دیگری در زندگیاش وجود دارد که از من مهمتر است. یکی حجاب، یکی پول، یکی ادبیات، یکی خانوادهاش و خیلی چیزهای دیگر! خوب است یاد بگیریم که یا عاشق نشویم، یا اگر عاشق میشویم هیچچیز و هیچکس را از معشوقهمان بیشتر دوست نداشته باشیم. حتی خودمان را!

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 23:24

حتما یک دفتر آرزوها برای خودتان درست کنید. بعد مثلا یک روز که او روبرویتان نشسته و قهوهاش را سر میکشد، وقتی وسط قهقههزدن و خاطره تعریفکردن صدایتان میکند «نیلوفر، نیلوفر، نییییییییلو» یکهو به خودتان میآیید و میبینید یک روزهایی نه تنها شنیدن خندههایش از پشت تلفن آرزویتان بود که حتی توی دفترتان نوشته بودید «کاش میشد شمارشو داشته باشم!».

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 14:05

صفحه بندی