برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
قبول که انسان خیلی قابلیتها دارد، قبول که هنوز هم دانشمندها درصد زیادی از پیچیدگیهای بدن انسان را کشف نکردهاند، قبول که انسان اشرف مخلوقات است، قبول که خدا بعد از آفرینش انسان به خودش آفرین گفت، اما بیایید این را هم قبول کنیم که یک چیزی کم داریم؛ یک دکمهای که هروقت دلمان خواست نامرئی بشویم و طوری گورمان را گم کنیم که دیگر پیدا نشود...
برچسب: rf g l p,rf g dhph,قبول الجزء الثالث,rf g ld kl,
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب: قهر پدر و مادر,قهر پدر و پسر,قهر با پدر و مادر,
نویسنده: پرهام کوهی
ماهیقرمز بودن دردِ بزرگی است. مخصوصا وقتی همتنگیات بمیرد و تو هر سه ثانیه یک بار از خودت بپرسی «فلانی کو؟»، بعد یادت بیفتد که مرده، که نیست، که دیگر برنمیگردد. ماهی قرمز که باشی، هرچقدر هم حافظهات کوتاه باشد، هیچوقت مرگ را فراموش نمیکنی؛ و این نهایت بدبختی است...
برچسب: شعر ماهی های قرمز,ماهی های قرمز,ماهی های قرمز عید,ماهی های قرمز چه می خورند,غذای ماهی های قرمز,غذای ماهی های قرمز عید,چرا ماهی های قرمز میمیرند,انواع ماهی های قرمز,غذای ماهی های قرمز چیست؟,بیماری ماهی های قرمز,
نویسنده: پرهام کوهی
در تعزیهای که امروز دیدم، از میان تمام نقشهای ریز و درشتی که بین آدمبزرگها و بچهها تقسیم شده بود، نقش «برده» را داده بودند به دختر کوچولوی سیاهپوستی که از هموطنان جنوبی خودمان بود. دارم فکر میکنم این همه تکنولوژی و پیشرفتی که ما را توی خودش غرق کرده، چطور قدرت این را ندارد که یک مشت تفکرات خاک خورده را از پسِ مغزمان بشوید و با خودش ببرد به درک؟ هان؟!
برچسب: داری به انگلیسی,معنی,داری به انگلیسی,
نویسنده: پرهام کوهی
دروغ چرا؟ به پسرۀ میز بغلی عادت کردهام. وقتی خوراکیهایش را با من قسمت میکند، وقتی خودکارهای رنگیام را به او قرض میدهم، وقتی سر بحث با اتاق بغلیها طرف من را میگیرد، وقتی موقع خواندن عددهای بزرگ صفرها را برایش میشمارم، وقتی لبخند میزند، وقتی حالش را میپرسم، یعنی به او عادت کردهام. شبیه یک دختربچه کلاس اولی به بغلدستیاش؛ بدون اینکه پای دوستداشتنی وسط باشد.
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
بعضیوقتها گوزنی میشوم که جلوی شاخش میخارد اما نمیتواند آن را بخاراند. همینقدر غمناک، همینقدر ممکن...!
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
آقای همکار همانطور که اتودش را توی دست گرفته بود، رو کرد به من و پرسید: «ببخشید، شما نوک ندارین؟». جواب دادم: «نه، من بال دارم». خندید. بالهایم را باز کردم و از پنجره سمت چپ پریدم بیرون. الان یک ربع است که لبه پشت بام نشستهام و سعی میکنم جیکجیکم را با بقیهی گنجشکها هماهنگ کنم.
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
موجودی را میشناسم که یک روز در میان ساعت پنج صبح بیدار میشود، ساعت شش از خانه میزند بیرون، ساعت هفت تا هشت در باشگاه ورزش میکند و سپس چهل و پنج دقیقه تا رسیدن به محل کارش به پیادهروی میپردازد. موجود نامبردهشده «منم» و کسی که در برابر دوربین مخفی قرار ندارد، «شمایید»؛ به جان خودم!
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
یکی از آزاردهندهترین اتفاقات ربع قرن زندگیکردنم این است که تا حالا هر کس ادعا کرده دوستم دارد، کمکم گندش درآمده چیز دیگری در زندگیاش وجود دارد که از من مهمتر است. یکی حجاب، یکی پول، یکی ادبیات، یکی خانوادهاش و خیلی چیزهای دیگر! خوب است یاد بگیریم که یا عاشق نشویم، یا اگر عاشق میشویم هیچچیز و هیچکس را از معشوقهمان بیشتر دوست نداشته باشیم. حتی خودمان را!
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
حتما یک دفتر آرزوها برای خودتان درست کنید. بعد مثلا یک روز که او روبرویتان نشسته و قهوهاش را سر میکشد، وقتی وسط قهقههزدن و خاطره تعریفکردن صدایتان میکند «نیلوفر، نیلوفر، نییییییییلو» یکهو به خودتان میآیید و میبینید یک روزهایی نه تنها شنیدن خندههایش از پشت تلفن آرزویتان بود که حتی توی دفترتان نوشته بودید «کاش میشد شمارشو داشته باشم!».
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی